خرید بک لینک
من فقط یه چیز رو دلم می خواست بهت بگم .. میدونم که می خونی نوشته هامو .. تو که عاشق نبودی چرا قلب منو عاشق کردی ؟! تو که میدونستی آدم ادامه دادن نیستی .. اصلا چرا از اولش اومدی .. فقط هوس یه روزی تموم میشه .. عشق همیشه در قلبها ماندگاره .. من با افتخار میگم که عاشقم . عاشق همون مرد پائیزی ام .. من هر ساله عشق آبانی خودم رو جشن می گیرم چون بیستم آبان یه تبلور و یه اتفاق مهم در زندگی قلبی من بود .. من عاشق شده بودم و به جناب عشق پاسخ مثبت داده بودم .. قلبی که عاشق شد بر نمی گرده .. من عاشق خودمم

برچسب: نویسنده: حسین کاظمیان تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 5:54

میدونی دوستت دارم ، آرزومی ..

اونقدر زیبا کلمات رو کنار هم گذاشته که دقیقا حرفای بین من و مرد پاییزیمه ..

لحظه هات عاشقانه همراه با بوی خوش بهارنارنج عشق پسند ..

یه شعر فوق العاده که حال قلبمو جا آورده ..

عاشق تر از همیشه ، من دیونه ی مرد پاییزی خودمم .

فدایت شوم ، لحظه هات همیشه سرشار از عطر بهار نارنج ..

برچسب: نویسنده: حسین کاظمیان تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 5:54

عشقم این روزا هوای تو هوامو بد کرده دیشب خوابتو دیدم .. اونقدر در رویای خوابت فرو رفته بودم که دلم نمی خواست صبح بشه.. لمس دستات و نگاه زیبا و نافذت ، تا عمق جانم نفوذ کرده و منو می کشه .. فدای چشمان زیبا و جذابت بشم که مکث چند ثانیه ات ، مرا به جنون کشاند .. مرد پاییزی من ، برای پائیز و رسیدن به لحظه ی وصالت لحظه شماری می کنم .. من عاشق آن گناهی ام که برای تو اتفاق بیوفتد .. من گناهکارم به اسم تو ..

برچسب: نویسنده: حسین کاظمیان تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 5:54

چند وقتیه که حال روحی مناسبی ندارم .. اتفاقات پیاپی که دور هم پیچیده شده و به نوعی ما رو هم درگیر خودش کرده .. هرچند من هیچ ارتباطی به این شرایط سخت ندارم .. اما خب برخی هم تو رو می کشونن به این فشارهایی که خودشون درش گیر کردن .. بحمدالله سعی کردم همیشه سرم توی لاک خودم باشه و به جایی سرک نکشم و همین امر باعث خیر شدن اتفاقات شده .. اما حرفها گاهی اونقدر سنگینند که میدونی بی گناهی ، اما .. می خوان زجرت بدن .. زجر کشیدم .. حالم شدیدا بد شد .. طوری که تقریبا هر روز میرم دریا تا صدای موج دریا و غرو

برچسب: نویسنده: حسین کاظمیان تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 5:54

دیشب که خونه ی مامان مونده بودم .. اصلا نخوابیدم .. منتظر بودم صبح بشه و دوباره چشام به عکس زیبای پروفایلت نگاه کنه و صدای صبح بخیری که توی خاطراتم مونده رو بشنوه .. از ساعت شش و نیم صبح قلبم تند تند میزد .. انگار اونم داشته اومدنت رو حس می کرده .. پلکام تقریبا تواناییشون رو از دست داده بودن و خیلی خسته بودن .بس که گریه کرده بودم .. دیشبش رو کلی منتظر بودن تا انلاین شدنت رو ببینن .. اما من بستم و تو تازه اومدی ..

برچسب: نویسنده: حسین کاظمیان تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 5:54

صفحه بندی